
یا مَن لا یُرجی الّا فضله xa0ماه رمضان خیلی ماهِ حضرتِ اباعبدلله (ع) است انگار! البته کدام ماه است که ماهِ حضرتِ اباعبدلله (ع) نباشد؟ اما انگار ماه رمضان یک طورِ ویژه ای به ارباب (ع) متصل باشد، آدم چه ...
ادامه مطلب
یا نعم الطبیب xa0وسط این همه گرما سرماخورده ام و ناخوش افتادهام کنجِ خانه؛ دیروز بعد از یک هفته مدارا با بیماری ام دیدم که اینطور نمیشود، عملکرد روزمره ام دچار اختلال شده است انگار، از سر ناچاری رفتم...
ادامه مطلب
#نامه_بیستوسوم یا خیرالمطلوبین "تمنا" همان خواستن است، اما نه یک خواستنِ معمولی، یک خواستنِ خیلی خیلی عجیب و بزرگ، نمیدانم چطور باید تعریفش کنم اما تمنا طوری ست که خواستن ها و آرزوها را در چهره و ...
ادامه مطلب
#نامه_بیستوچهارم آدم ها وقتی کمی بزرگ میشوند و میفهمند به دنیا نیامده اند که فقط بخورند و بخوابند و درک میکنند غیر از مشکلات پیشِ پا افتاده ی خودشان مسائل مهم تری هم در دنیا وجود دارد، قله های زیادی...
ادامه مطلب
#نامه_بیستوپنجم یا انیس القلوب این دلِ آدمی به راستی حیرت انگیز است! از یک طرف خیلی جا دار و بزرگ است، آنقدر که میتوان با آن همه دنیا و هر چه در آن است را دوست داشت، از یک طرف هم گاهی وقت ها میب...
ادامه مطلب
یا سریع الرضا قطره اشکِ افتاده روی صفحه ی تلفن همراهم را پاک میکنم و سرم را میچسبانم به دیوار و زیر لب میگویم " ز حد گذشت جدایی میانِ ما ای دوست! "، صدای تلوزیون بلند میشود " آمدم ای شااااه پناهم بده" و دوباره زیر سقفِ اتاق کوچکم باران میگیرد، این روز ها همه چیز و همه جا دست به دست هم داده اند و دل ما را توی مشتشان فشار میدهند تا تنگ تر و تنگ تر شود. همینطور که اشک هایم را تند تند پاک میکنم به ...
ادامه مطلب
یا خلیل من لا خلیل له به ابراهیم (ع) فکر میکنم، به حرف هایش با "آزر" ، به روز بزرگِ شکستنِ بُت ها، به حرف هایش با ستاره و ماه و خورشید پرست ها، به هم رنگ جماعت نشدن هایش آن هم در سنّی که یک جوان بیشتر از هرچیز به مقبول بودن در اجتماع نیاز دارد، به زندگی پر فراز و نشیبش با ساره و هاجر، به روزی که زن و فرزندش را در بیابان رها کرد و رفت، به روزی که دستور رسید میوه ی دلش را، جوان دلبندش را قربانی ک...
ادامه مطلب
یا علی کوچک بودم و از اعمال مسجد کوفه چیز زیادی سرم نمیشد، هر جا میرسیدیم مادر میگفت دو رکعت نماز بخوانم و فلان دعا را زمزمه کنم،از مقام آدم و ابراهیم و خضر و نوح و جبرائیل امین که رد شدیم، صحن مسجد بزرگ تر شد، یک نفر به آوای حزین مناجات امیرالمومنین میخواند و با "مولای یا مولای" ش دل آدم میلرزی...
ادامه مطلب
یَا ذَا الْعِزِّ وَ الْبَقَاء سلام! آقای شماره هجده! کجایید؟ دقیقا کجایید؟ اگر در ستاد کسی هستید دقیقا در ستاد چه کسی؟ اگر تبلغ چهره به چهره میکنید برای چه کسی؟ در کدام خیابان؟ در کدام اتوبوس؟ در کدام صف نانوایی؟ در کدام محل؟ اگر با تلفن همراهتان حرف میزنید یا پیام میفرستید با چه لحنی صحبت میکنید و...
ادامه مطلب
یا عالما لا یعلم میتوانیم از صبح که چشم هایمان را باز میکنیم بنشینیم آن بالا بالا ها و مثل پادشاه های غرغرو به زمین و زمان ایراد بگیریم، به وضعیت اقتصادی جامعه چیز بگوییم، هی برای فرهنگ رانندگی مردم متاسف شویم، هی از وضع بدحجابی و لهو و ولعب و فساد و فحشا بنالیم، هی و هی و هی از آن بالا بالا ها دم...
ادامه مطلب
سیصد و سیزده نامه: #نامه_ششم این چند وقت سرمان حسابی گرم اثاث کشی بود،راستش الان هم هست،دورمان کلی جعبه است و پلاستیک و روزنامه و طناب،همه جا هم بوی رنگ میدهد،اما در این مدت خیلی به شما و دوستانتان فکر میکردم،موقع گذاشتن کتاب ها در جعبه،موقع روزنامه پیچ کردن شکستنی ها،موقع ریختن حبوبات و ادویه ها در شیشه و چیدن در کابینت های خانه جدید و خیلی موقع های دیگر. راستش من روز اثاث کشی را خانه نبودم اما مامان میگفت کارگر هایی که برای حمل بار آمده بودند جوان های بیست و خورده ای ساله ای بودند که چیز های ...
ادامه مطلب
سیصد و سیزده نامه: #نامه_هفتم نمیدانم لباستان چه رنگ و مدلی دارد؟ یک پیراهن و شلوار ساده است یا عبا و قبای طلبگی یا کاپشن و شلوار ورزشی؟نمیدانم کفشتان از این کتانی های مارک خیلی گران است یا یک دمپایی ساده ی خاکی؟نمیدانم کوله پشتی تان پر از عکس و پیکسل است یا ساده ی ساده یا اینکه اصلا کوله پشتی ندارید؟نمیدانم سربند بسته اید و چفیه مشکی انداخته اید و زیرلب آرام آرام ذکر میگویید یا هندزفری در گوش چیزی زمزمه میکنید و میروید؟نمیدانم چند متری کربلایید،کدام عمود؟کدام موکب؟کدام شهر؟ راستش من خیلی چیزه...
ادامه مطلب
#نامه_هشتم دو تا زیر..دو تا رو..دو تا زیر..دو تا رو..یعنی آنجا چه خبر است؟ دو تا زیر..دو تا رو..یعنی دارید چکار میکنید؟ دو تا زیر..دو تا رو..دشمن الان چند متری تان است؟ دو تا زیر..دو تا رو..آب و غذایتان خوب است؟ دو تا زیر..دو تا رو..هوا خیلی سرد است؟ دو تا زیر..دو تا رو..بچه هایتان بی شما چه میکشند؟ دو تا زیر..دو تا رو.. من دو وجبش را بیشتر نبافتم ،بقیه اش را مامان بافت ،دقیقا آنجاهایی اش که خیلی نامنظم کج و کوله است کار دست من است،آن تمیز و مرتب هایش برای مامان،شاید الان در هواپیما باشد،شاید ...
ادامه مطلب
#نامه_نهم سلام! امیدوارم خوب باشید،کار و بار هم خوب باشد و چرخ زندگی مثل چرخ ماشینتان بچرخد! من فکر میکنم شما یک راننده تاکسی هستید،چه کسی گفته یاران امام زمان باید فقط دکتر و مهندس و سردارجنگ باشند؟،من فکر میکنم شما یک راننده تاکسی هستید،نمیدانم از اولش راننده تاکسی بودید یا تازگی ها به هر دلیلی راننده تاکسی شده اید ؟نمیدانم ماشینتان از آن پیکان نارنجی های قدیمی است یا از این زرد های امروزی؟اما میدانم که از این راننده های "در همه باب اظهارفضل کننده " نیستید و آدم را از در ماشینتان نشستن پشیم...
ادامه مطلب
#نامه_دهم دیشب داشتم یک کتابی میخواندم که رسیدم به اینجا: xa0" یک روزی بود که همه اسلام در سیصد و سیزده نفر خلاصه میشد،در جنگ بدر اگر آن سیصد و سیزده نفر نابود میشدند، از بین میرفتند یا دست به شمشیر برای دقاع از اسلام نمیبردند؛ اسلام می مرد، نهال اسلام میخشکید. این سیصدوسیزده نفر، سیصدوسیزده انسانند اما به قدر یک امت بزرگ و مبارز، با ارزش اند. لذا رسول اکرم در جنگ بدر، قبل از شروع جنگ، دست ها را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: xa0( اللهم! ان تهلک هذه العصابه من اهل الاسلام،لم تعبد فی الارض ) یعنی...
ادامه مطلب
#نامه_یازدهم یا دافع البلایا بد موقعی است برای نامه نوشتن و خواندن،احتمالا در حال دویدنید،با بیسیمی در دست و بغضی در گلو،اینکه چطور هنوز سرپایید برایم عجیب است.. نمیدانم لحظه فروریختن ساختمان چه حالی شدید،نمیدانم چند نفر از دوستانتان زیر آوار مانده اند،نمیدانم در دل خانواده تان چه غوغایی بر پاست،این نامه را کوتاه مینویسم؛ آقای یازدهم؛سلام! من فکر میکنم شما یک آتش نشان باشید،اصلا به آتش نشان ها خیلی می آید که یار امام زمان "عج" باشند، بعضی ها فقط حرف میزنند اما آتش نشان ها حقیقتا جانشان را در ...
ادامه مطلب
#نامه_دوازدهمیا فَارِجَ کُلِّ مَهْمُومامروز صبح که بیدار شدم،بی خبر از مکان و زمان،اولین استوری ای که دیدم این بود "پاشید..پاشید..امام اومده"، قلبم ریخت کف خانه،گفتم ای داد! اگر امام آمده چرا من صدای صیحه را نشنیدم؟ نکند صدای بنّایی ساختمان بغلی انقدر زیاد بود که من نشنیدم؟پس چرا کارگران هنوز مشغول کارند اگر امام آمده؟ نکند آن ها هم نشنیدند؟ نکند صیحه شهر به شهر می آید و هنوز خبرش به ما نرسیده؟ حالا چه بپوشم که برای جنگ خوب باشد؟ همه این فکر ها در عرض یک ثانیه از ذهنم گذشت، یک دفعه دو زاری ام اف...
ادامه مطلب
#نامه_سیزدهماز میان تاریکی های دل نهنگ و دریا برایتان می نویسم، خانوم شماره سیزده،سلام!اینجا خیلی تاریک و محزون است، من هر چند وقت یک بار به اینجا پناه می آورم، اصلا به نظرم هر آدمی باید هر چند وقت یک بار برود و معتکف معبد نهنگ خودش بشود، دور و برش را تا جایی که ممکن است خلوت کند،بعد بنشیند گوشه ی نهنگ و خودش را مرور کند، ببیند این مدت چه گفته؟ چه کار کرده؟ چه کارهایی باید می کرده و نکرده؟ چه کتاب هایی باید میخوانده و نخوانده؟ چه حرف هایی را باید میزده و نزده؟ چه حرف هایی را نباید میزده و زده؟سر...
ادامه مطلب
یا دلیلی عند حیرتیبی حوصلگی شاید از آن چیز هایی باشد که بشر هنوز نتوانسته علت اصلی اش را کشف کند، یکدفعه همه چیز سرد و خاکستری و سنگین میشود، انگار یک چیزی مینشیند روی صفحات کتاب ها و نمیگذارد مثل قبل تند تند بخوانمشان، انگار قفل میزنند روی تک تک دفترچه یادداشت ها و وزنه آویزان میکنند به پای همه مداد ها و خودکار هایم ، نه حوصله خواندن برایم می ماند، نه نوشتن نه حتی خوابیدن، واقعا حال عجیب و بسیار بسیار مزخرفی است این بی حوصلگی، همه غذا ها مثل آدامس شیک دو ساعت جویده شده بی مزه میشود، همه فیلم ها...
ادامه مطلب
یا جابر العظم الکسیر دو هفته ای میشود که میخواهم این نامه را بنویسم،هی مینوشتم ، هی پاک میکردم، هی مینوشتم، هی پاک میکردم.. این نامه نیل است، نیلی نیلی رنگ و من نامه نویسی که قلمم اعجاز موسی ندارد و فقط به این امید دل به این نیل خروشان نیلی میزنم که میدانم دستم را رها نمیکنید.. خانم شماره پانزده، سلام! من فکر میکنم شما طعم بی مادری را چشیده باشید، بی مادری درد است ،داغ است، نمیدانم به جای بی مادری باید چه کلمه ای بگذارم، بی مادر بودن یک جور هایی یتیمی است، اما فقط یتیمی نیست، از یتیمی خیلی بی...
ادامه مطلب